هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

کوچولوی مامان و بابا

بعد از چند روز غیبت

سلام به کوچولوی نازم خوبی مامانی حتما الان ماشالله خیلی بزرگتر شدی ببخشید انقدر طول کشید عزیزم الان همه چیو برات تعریف میکنم خیلی ترسیده بودم مامانی یهمشکلی پیش اومد که زنگ زدم دکتر و گفت باید حتما استراحت کنی و منم لباسامو برداشتم رفتم خونه مامان جون و بابا جون اونجا موندم بابا امیر هم میومد اونجا فقط شبا واسه خواب میومد خونه خودمون بعد از چند روز که اونجا بودم وقت مسافرت بابا اینا رسید بابا امیر و دو تا مامان بزرگا و خاله هدیه و عمو کسری و عمو وحید و زن عمو مینا با هم رفتن کربلا و من واسه اینکه شما تو شکمم بودی نرفتم باهاشون ایشالا قسمت میشه بعدا با هم میریم پابوس امامای عزیز من رفتم خونه خاله شهلا موندم و اونا هم خیلی...
30 آبان 1391

اولین دیدار

اولین سونو تاریخ 16 مهر 91 بود دقیقا روز قبل از اینکه بابایی از مسافرت بیاد بهش گفته بودم خیلی برامون دعا کنه اولش که رفتم تو اتاق سونو خانوم دکتر کلی منو ترسوند و چون شما خیلی کوچولو بودی اول ندیدت و انگار رفته بودی قایم شده بودی  بعدش یه هو پیدات کرد و منم که کلی ترسیده بودم ..قلبم داشت وامیستاد خلاصه جواب سونو رو گرفتم و خوندمش و دیدم نوشته رحم دارای ساک حاملگی ا جنین زنده و سن تقریبی  6 هفته و 4 روز و قلب کوچکت هم میزد مامانی جونم با تمام وجود خدا رو شکر کردم اشک شوق از چشمام جاری شد من خیلی از سونو میترسم چون خاطره بدی ازش دارم. واسه همین خیلی ترسیده بودم ولی شکر خدا..هزار مرتبه شکرشما سالم تو دل ما...
30 آبان 1391

حس کردن تکونای نی نی و سونوی ان تی

سلام عزیز دلم کوچولوی ناااااااااااازم مامانی جونم تو این مدت که ننوشتم برات یه چند روز رفتیم بابلسر برای تعطیلات عید غدیر مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و زن عمو مینا هم بودن با احتیاط رفتیم و برگشتیم با بابایی خیلی خوش گذشت بابایی حواسش بود که تند نره شما اذیت نشی عزیزم دو سه روزی موندیم و بعدشم هم برگشتیم..لباسای فینگیلی خوشگل هم زیاد بود تو فروشگاها ولی چون من هنوز نمیدونم شما دخملی یا پسملی برات نخریدم مامان جونم ..... تو اوایل هفته ١٢ بودم که احساس کردم یه جرقه تو شکمم زده شد بعد احساس کردم انگار یکی داره تو دلم پاپ کوردن درست میکنه  بعد چند روز اون جالتای پاپ کورنی تبدیل شد به تکونایی شبیه تکونای ماهی تو آب خیل...
30 آبان 1391

در کنارم زندگی آغاز کن

عاقبت یک شب از شبهای بهار ...کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان... نام شور انگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل ...در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پیچ یاسها... در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم...گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش... در کنارم زندگی آغاز کن         کوچولوی عزیزم دیروز به مادر بزرگ و پدر بزرگ (مامان و بابای بابایی) هم گفتیم که شما تو دل من هستی..اونا هم خیلی خوشحال شدن و تبریک گفتن عزیزم...همه در انتظار دیدن روی گلت هستن ...
24 مهر 1391

انرژی +

زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن...سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته برمیگردی نیازی به پاک کن نداشته باشی     یک رنگ بمان حتی اگر در دنیایی زندگی میکنی که مردمش برای پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند    یادت باشد هر وقت خورشید میدرخشد هرکس میتواند دوستت داشته باشد در طوفان است که متوجه میشوی چه کسی واقعا به تو علاقه دارد       *** زندگی ابدی نیست که هرروز مهربان بودنت را به فردا می اندازی........... پس مهربان باش ***     ...
27 شهريور 1391

تولد بابایی

سلام کوچولو جونم امروز 20 شهریور 91 روز تولد بابا امیره.... میخواستم امروز خبر بابا شدنش رو بهش بدم که موفق شدم تست بارداری گرفتم و مشخص شد که شما تو دل مامانی هستی همون موقع از خوشحالی دوویدم بیرون و به بابا امیر گفتم که تست مثبته اونم خوشحال شد همش میخندید حس قشنگی بود یه حس شادی همراه با نگرانی و استرس ...وای من دارم مامان میشم خدایا شکرت به خاطر همچین نعمتی که منو لایقش دونستی شکر به خاطر همسر مهربونم شکر به خاطر مادر و پدر خوبم شکر به خاطر خواهر مهربونم و همسرش خدا یا شکرت که شادی خونواده مارو تکمیل کردی حالا دیگه همه با خبر اومدن نی نی ناز ما خوشحال تر میشن....هنوز نیومده همه دوستت دارن گل ناز ما   خدا یا...
27 شهريور 1391

وبلاگت مبارک عزیزم

به نام خدا...به نام اونی که عشق رو آفرید مامان و بابا روز 3 فروزدین 1388 با هم عروسی کردن....جات خالی بود خیلی خوش گذشت....                            ما اون روز پیمان ابدی بستیم که عشقمون پایدار بمونه و تا ابد کنار هم بمونیم... عزیز دلم حالا وقت اون بود که ثمره ی عشقمون یعنی شما اول با خواست و مصلحت خدا و دوم با خواست ما وارد زندگیمون بشی  تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو درست کنیم تا بتونیم خاطرات شیرین دوران بارداری و به دنیا اومدنت رو تا جایی که خدا یاری کنه اینجا بنویسم و تو هم بعدها که بزرگ شدی اینارو بخونی و کیف کنی عزیزم و بدونی چقدر دوستت داشتیم و د...
27 شهريور 1391